﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است</title>
    <description>taghdirman's description</description>
    <link>http://taghdirman.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>ن</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 25 Apr 2012 05:59:06 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>12</title>
      <description>&lt;p&gt;کلاس ضمن خدمت داشتم. استادمون یه مرد جوان خوش تیپ بود. تو این سه جلسه هر دفعه با یه نوع لباس می&amp;zwnj;اومد. آخرین روز که می&amp;zwnj;خواست امتحان بگیره من کنار خانومی نشسته بودم. یه خانوم جوان که تابحال ندیدم. برگه اسامی دست به دست گشت تا به من رسید به خانومه گفتم شما اول بنویس گفت: من اسم نمی&amp;zwnj;نویسم. برگه های دیگه&amp;zwnj;ای هم دستمون دادن که اون باز هم امتناع کرد. استاد داشت برگه&amp;zwnj;های امتحان رو دستمون می&amp;zwnj;داد. به ردیف ما که رسید یک نگاه معنی دار به خانومه انداخت و بعد یک لبخند. احساس قشنگی به من دست داد. نگاه به خانومه کردم و لبخند زدم. یکی از همکارا برگشت بهش گفت شما اینجا چکار میکنی؟ معلمی؟ بدون اینکه حرفی بزنه رفت کنار استاد نشست خانم استاد بود. چقدر استاد تحویلش گرفت چقدر بابت کمک و هم فکریش ازش تشکر کرد. همون چیزهایی که من یک عمر تمام حسرتشو می&amp;zwnj;خوردم!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلاس که تموم شد رضا اومد دنبالم گفت بچه&amp;zwnj;ها خونه&amp;zwnj;ی مادرم هستن ما هم نهار بریم اونجا. کاش نمی&amp;zwnj;رفتم. فهمیدم اون روز که باهاش تماس گرفتم و به کمکش نیاز داشتم همراه مادرش رفته دکتر اشتباه نکنید رفتنش هیچ زشت نیست دروغ گفتن و منو به آدم حساب نکردنش زشته. بهانه&amp;zwnj; گیر آوردم برای سکوت کردن ازش فرار کرن تو چشمهاش نگاه نکردن برای دل بریدن... بعد از یک ساعت باهاش حرف زدم چقدر خوشحال شد بلند خندیداز اینکه قهرم طول نکشید خوشحال بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راه فراری هست آیا...؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taghdirman.persianblog.ir/post/42</link>
      <author>ن</author>
      <comments>http://taghdirman.persianblog.ir/comments/473223/9331619/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-473223.post-9331619</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Apr 2012 05:59:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>11</title>
      <description>&lt;p&gt;دیشب ساعت 6 رسیدم خونه تو فکر حرفهای خانم دکتر بودم. می گفت مردها باید موقع حاملگی زناشونو درک کنن!!!!! به آقای... نگاه کردم خونسرد داشت به خانم دکتر گوش می داد و آقای ... و آقای ... همه آقایون کلاسمون. مهمترین مشخصه تک تک شون حلقه های سفید ازدواجشونه. حتما موقع بچه دار شدن هوای خانماشونو دارن. همسر من دور از مردانگی و ابهت مردونه می دونه که حلقه دستش باشه اصلا بهتره منم منفی بافی کنم که یادی خاطره ای اسمی اصلا از من داشته باشه!یادمه موقعی که باردار بودم راحت می گفت: من استرس دارم تو باید منو درک کنی!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت 6 و سردرد و نمی دونم چند تا حس مزخرف دیگه که من هنوز نشناختمشون. رضا اومد نگاهی به جنازه من انداخت که وسط هال پخش شده بودم بعدش رفت و یه پتو آورد انداخت روم بعد از اونم رفت که به کارای مادرش برسه. امروز باید یکی رضایت نامه پسرم رو می برد مدرسه من که از صبح کلاس داشتم بعدازظهر هم دخترم کلاس داشت که گویا کسی پیدا نشد اونو برسونه پدرش مشغولکارهای خواهرش بوده. کسی هم این وسط پیدا نشد که تو این بارون شدید دلش برای ما بسوزه و بگه بیام دنبالت با ماشین! به قول یکی از دوستام عجب خیاط ماهری است دنیا دل هیچکس را برای ما تنگ نیافرید...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taghdirman.persianblog.ir/post/40</link>
      <author>ن</author>
      <comments>http://taghdirman.persianblog.ir/comments/473223/9261093/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-473223.post-9261093</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Apr 2012 16:40:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>10</title>
      <description>&lt;p&gt;جالبه که تو خانواده شوهر من دید و بازدید عید تازه بعد از تعطیلات شروع میشه آخه بنده خداها تو تعطیلات همه گرفتار بودن!!!!!!!!!! تازه یه هفته زنگ میزنن و تماس میگرن و هی ژشت سر هم خبر میدن که امروز میاییم فردا میاییم اون روزی که من شیفت بعدازظهرم ساعت 6 میرسم خونه فردا هم دانشگاه تا 6 غروب کلاس دارم حضرات هوس میکنن بیان &lt;strong&gt;عیددیدنی&lt;/strong&gt; چقدر حرص خوردم بدتر از اون اینکه همسرم وقتی باهاش صحبت میکنم جواب نمیده و من دوباره می افتم تو فاز سکوت. آخ که چقدر بده آدم موقع ازدواج نفهمه فرهنگ یعنی چی و هم فرهنگ بودن چه معنای عمیق و ژرفی داره.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taghdirman.persianblog.ir/post/39</link>
      <author>ن</author>
      <comments>http://taghdirman.persianblog.ir/comments/473223/9250488/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-473223.post-9250488</guid>
      <pubDate>Tue, 10 Apr 2012 20:27:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>9</title>
      <description>&lt;p&gt;سال نو مبارک امروز اتفاقی اومدم اینجا دیدم هنوز آمار وبلاگم بالاست! از همتون ممنونم که به من سر می&amp;zwnj;زنین و معذرت می&amp;zwnj;خوام که وقت جواب دادن نداشتم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال نو رو اینجوری شروع کردم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رضا با مامان قهره شاید هم مامان با رضا این اتفاق نادری تو زندگی من نیست همیشه اتفاق افتاده ، از صبر خودم تعجب می کنم شاید کمتر کسی بتونه اهانت به خانواده اش رو تحمل کنه. با هم خوشیم با بچه ها و خودمون دو نفر صحبتی از خانواده ها نیست. و من با تمام دلخوریها نفس می کشم. قبل از تحویل سال رضا میگه بیا با هم بعد از سال تحویل بریم منزل داییم. و من قبول نمی کنم و رضا ناراحت میشه. تا دو ثانیه قبل از سال تحویل نمیاد سر سفره ولی بعدش میاد انگار رفت با خودش فکر کرد که چیکار کنه به مقصودش برسه اومد یه سکه به من عیدی داد و من راضی شدم. رفتیم در خونه داداش که مامان رو ببینم ولی اجازه ندادم رضا پیاده بشه گفتم لازم نیست... ناراحت شد ولی زیاد محل نگذاشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا عصری منزل داییش بودیم. موقع برگشت مادرشوهرم قبل از خودمون سوار ماشین شد و من در آستانه انفجار بودم رضا از حالت صورتم اینو فهمید و ناراحت شد. از حرکتم ناراحت شد نه اهانتی بود و نه توهینی! چهارده روز ما با هم قهر بودیم من دلم نمی خواست حرف بزنم دلم نمی خواست جر و بحث کنم دلم نمی خواست و سال نو و سالهای نو ... انگار روز ازل خدا مرا محکوم آفرید محکومی که شاید محکومیتش به راحتی به پایان نرسد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taghdirman.persianblog.ir/post/38</link>
      <author>ن</author>
      <comments>http://taghdirman.persianblog.ir/comments/473223/9237124/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-473223.post-9237124</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Apr 2012 13:02:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>8</title>
      <description>&lt;p&gt;نمی دونم در پاسخ به دوستانی که ازم تعجب میکنن چی بگم؟ من رضا رو دوستش دارم. تو این 15 سال که باهاش زندگی کردم شاید خیلی از اوقات فکر جدایی به سرم زده ولی احساس میکنم اگر هم ازش جدا بشم بازم دوستش دارم. هنوز نتونستم حتی برای یک لحظه کسی را جایگزین لحظات نبودنش بکنم. بهترین خصوصیتش اینه که اونم نمی تونه کسی رو جایگزین من بکنه همیشه اینو بهم گفته فقط بدیش تعصب بیش از حدش روی خانواده اش و اولیت دادن به رضایت اونا در حساس ترین روزهای زندگی منه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taghdirman.persianblog.ir/post/37</link>
      <author>ن</author>
      <comments>http://taghdirman.persianblog.ir/comments/473223/8411147/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-473223.post-8411147</guid>
      <pubDate>Sat, 26 Nov 2011 05:35:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>7</title>
      <description>&lt;p&gt;من و رضا دیشب با هم آشتی کردیم ولی کاش اشتی نمیکردیم. بعد از این مدت امروز تو مدرسه برام پیام داده که شام درست کن بگم خاله ام بیاد خونه مون !!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taghdirman.persianblog.ir/post/35</link>
      <author>ن</author>
      <comments>http://taghdirman.persianblog.ir/comments/473223/8382252/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-473223.post-8382252</guid>
      <pubDate>Mon, 21 Nov 2011 16:44:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>6</title>
      <description>&lt;p&gt;وقتی می&amp;zwnj;خواستم دانشگاه ثبت&amp;zwnj;نام کنم از رضا قول گرفتم که اذیتم نکنه لااقل بزاره با آرامش درس بخونم. رضا فقط یه هفته تونست دوام بیاره دوباره شد همون رضا همون رضای بیشعور و بی&amp;zwnj;فرهنگ. هفته گذشته از صبح بیدار شد گفت: غذا آماده کن بگم خواهرم اینا بیان اینجا! خواهرش خونه داره بیکاره گفتم باشه آماده می&amp;zwnj;کنم بریم بیرون. رفتیم چقدر رضا تو جمع جوگیر میشه! چند بار برای اینکه مردانگیشو ثابت کنه رو سرم داد زد. خیلی ناراحت بودم اومدیم خونه دیگه باهاش حرف نمیزدم. فرداش تو کلاس بودم دیدم پیام داد کی تشریف میاری بیام دنبالت؟ از خدا خواسته باهاش آشتی کردم. دوباردیشب خبر داد که داداشش اومده خسته شدم ناخودآگاه گفتم: هر وقت اونا منو دعوت کردن منم اینکارو انجام می&amp;zwnj;دهم. رضا نزدیک یک ربع چنان نگاهم کرد که همش منتظر بودم با مشت بکوبه تو دهنم. آخرش هم رفتم یه گوشه خوابیدم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taghdirman.persianblog.ir/post/34</link>
      <author>ن</author>
      <comments>http://taghdirman.persianblog.ir/comments/473223/8359775/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-473223.post-8359775</guid>
      <pubDate>Fri, 18 Nov 2011 10:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>5</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;امشب تنهای تنها هستم ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;همین!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taghdirman.persianblog.ir/post/33</link>
      <author>ن</author>
      <comments>http://taghdirman.persianblog.ir/comments/473223/8265415/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-473223.post-8265415</guid>
      <pubDate>Thu, 03 Nov 2011 17:53:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>4</title>
      <description>&lt;p&gt;الان که دارم به نوشته های قبلیم فکر میکنم می بینم آدم هر چی اون لحظه به ذهنش میاد مینویسه نه واقعا من تو بهشت برین نیستم هنوز کمبود محبت دارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون روز رضا با خوشحالی ما رو بیدار کرد گفت بیایین بریم روستا باغ . منم آماده شدم بچه ها رو حاضر کردم و رفتیم. یکراست رفتیم باغ داییش. و اونجا فهمیدم که برادرش رفته منزل مادرزنش شهرستان. خیلی بهم برخورد آخه اون دعوتمون کرده بود. تو باغ همه داشتن گردو جمع میکردن منم گفتم کمک کنم یه وقت نگن خودشو برامون گرفت. داشتم کمک میکردم که خواهر رضا به رضا نزدیک شد و گفت وای چقدر عرق کردی برو بشین ندا عوض تو کار میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من دو ساله که خونشون نرفتم خیلی بهم برخورد خیلی عصبی شدم. شب رضا مایل بود بمونه گفتم من نمیتونم خوابم نمیبره خلاصه اومدیم. فردا شب رضا بلیط گرفته بود برای یه نمایش زنگ زد به برادرش گفت میایین؟ اونا هم گفتن آره تحملشونو نداشتم گفتم پس من نمیام رضا عین وحشی بلیط ها رو پاره کرد هر چی التماس کردم که اینکارو نکن فایده نداشت کاش زورم میرسید رضا رو حسابی کتکش میزدم. فردا اولین روز مدرسه بود بچه هام هردو افسرده بودن خودم بدتر از اونا. احساس میکنم من نه تنها به خودم بلکه به نسل خودمم خیانت کردم چرا چشمهامو باز نکردم ببینم رضا فرهنگ زن گرفتن و زندگی کردن داره یا نه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب تولد رضا بود یا شاید چیزی شبیه این. مادرش و خواهرش و برادرش با دو تا کادو اومدن خونمون ناگفته نمونه که من فقط روزهای جمعه برای کارهام وقت دارم. شب مجبور بودم بشینم اراجیفشونو گوش بدم. مادرشوهرم بیسواده همه بچه هاش مسخرش میکنن از پسرم پرسید معلمتون زنه یا مرد؟ پسرم به شوخی گفت زن. رضا چنان عصبانی شد و توپید به بچه که سرم گیج رفت مگه چی گفته بود مگه چه توهینی کرده بود ؟ کاش پسرم ناراحتی خودشو نشون میداد کاش قهر میکرد کاش بعدش که گفتم به بابات بگو منو تو جمع تحقیر نکن لااقل اینقدر جسارت به خرج می داد که حرفشو بزنه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taghdirman.persianblog.ir/post/32</link>
      <author>ن</author>
      <comments>http://taghdirman.persianblog.ir/comments/473223/8095925/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-473223.post-8095925</guid>
      <pubDate>Sat, 08 Oct 2011 12:24:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>3</title>
      <description>&lt;p&gt;هفته&amp;zwnj;ی گذشته برادر دومی رضا که من سه ساله باهاشون رفت و &amp;zwnj;آمد ندارم و بعدا دلیلشو خدمتتون عرض میکنم آمد منزل مادر شوهر و از ما هم دعوت شد که بریم و با هم باشیم.&amp;nbsp; ما هم رفتیم و موقع برگشت برادر رضا گفت که هفته آینده بیایی منزل ما ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماجراها دارد که بعد تعریف می کنم الان وقت نیست&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taghdirman.persianblog.ir/post/31</link>
      <author>ن</author>
      <comments>http://taghdirman.persianblog.ir/comments/473223/8048413/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-473223.post-8048413</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Sep 2011 14:05:36 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
