زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
نمی دونم در پاسخ به دوستانی که ازم تعجب میکنن چی بگم؟ من رضا رو دوستش دارم. تو این 15 سال که باهاش زندگی کردم شاید خیلی از اوقات فکر جدایی به سرم زده ولی احساس میکنم اگر هم ازش جدا بشم بازم دوستش دارم. هنوز نتونستم حتی برای یک لحظه کسی را جایگزین لحظات نبودنش بکنم. بهترین خصوصیتش اینه که اونم نمی تونه کسی رو جایگزین من بکنه همیشه اینو بهم گفته فقط بدیش تعصب بیش از حدش روی خانواده اش و اولیت دادن به رضایت اونا در حساس ترین روزهای زندگی منه. من و رضا دیشب با هم آشتی کردیم ولی کاش اشتی نمیکردیم. بعد از این مدت امروز تو مدرسه برام پیام داده که شام درست کن بگم خاله ام بیاد خونه مون !!!!!!!!!!!!!!!!!! وقتی میخواستم دانشگاه ثبتنام کنم از رضا قول گرفتم که اذیتم نکنه لااقل بزاره با آرامش درس بخونم. رضا فقط یه هفته تونست دوام بیاره دوباره شد همون رضا همون رضای بیشعور و بیفرهنگ. هفته گذشته از صبح بیدار شد گفت: غذا آماده کن بگم خواهرم اینا بیان اینجا! خواهرش خونه داره بیکاره گفتم باشه آماده میکنم بریم بیرون. رفتیم چقدر رضا تو جمع جوگیر میشه! چند بار برای اینکه مردانگیشو ثابت کنه رو سرم داد زد. خیلی ناراحت بودم اومدیم خونه دیگه باهاش حرف نمیزدم. فرداش تو کلاس بودم دیدم پیام داد کی تشریف میاری بیام دنبالت؟ از خدا خواسته باهاش آشتی کردم. دوباردیشب خبر داد که داداشش اومده خسته شدم ناخودآگاه گفتم: هر وقت اونا منو دعوت کردن منم اینکارو انجام میدهم. رضا نزدیک یک ربع چنان نگاهم کرد که همش منتظر بودم با مشت بکوبه تو دهنم. آخرش هم رفتم یه گوشه خوابیدم. الان که دارم به نوشته های قبلیم فکر میکنم می بینم آدم هر چی اون لحظه به ذهنش میاد مینویسه نه واقعا من تو بهشت برین نیستم هنوز کمبود محبت دارم... اون روز رضا با خوشحالی ما رو بیدار کرد گفت بیایین بریم روستا باغ . منم آماده شدم بچه ها رو حاضر کردم و رفتیم. یکراست رفتیم باغ داییش. و اونجا فهمیدم که برادرش رفته منزل مادرزنش شهرستان. خیلی بهم برخورد آخه اون دعوتمون کرده بود. تو باغ همه داشتن گردو جمع میکردن منم گفتم کمک کنم یه وقت نگن خودشو برامون گرفت. داشتم کمک میکردم که خواهر رضا به رضا نزدیک شد و گفت وای چقدر عرق کردی برو بشین ندا عوض تو کار میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من دو ساله که خونشون نرفتم خیلی بهم برخورد خیلی عصبی شدم. شب رضا مایل بود بمونه گفتم من نمیتونم خوابم نمیبره خلاصه اومدیم. فردا شب رضا بلیط گرفته بود برای یه نمایش زنگ زد به برادرش گفت میایین؟ اونا هم گفتن آره تحملشونو نداشتم گفتم پس من نمیام رضا عین وحشی بلیط ها رو پاره کرد هر چی التماس کردم که اینکارو نکن فایده نداشت کاش زورم میرسید رضا رو حسابی کتکش میزدم. فردا اولین روز مدرسه بود بچه هام هردو افسرده بودن خودم بدتر از اونا. احساس میکنم من نه تنها به خودم بلکه به نسل خودمم خیانت کردم چرا چشمهامو باز نکردم ببینم رضا فرهنگ زن گرفتن و زندگی کردن داره یا نه؟ دیشب تولد رضا بود یا شاید چیزی شبیه این. مادرش و خواهرش و برادرش با دو تا کادو اومدن خونمون ناگفته نمونه که من فقط روزهای جمعه برای کارهام وقت دارم. شب مجبور بودم بشینم اراجیفشونو گوش بدم. مادرشوهرم بیسواده همه بچه هاش مسخرش میکنن از پسرم پرسید معلمتون زنه یا مرد؟ پسرم به شوخی گفت زن. رضا چنان عصبانی شد و توپید به بچه که سرم گیج رفت مگه چی گفته بود مگه چه توهینی کرده بود ؟ کاش پسرم ناراحتی خودشو نشون میداد کاش قهر میکرد کاش بعدش که گفتم به بابات بگو منو تو جمع تحقیر نکن لااقل اینقدر جسارت به خرج می داد که حرفشو بزنه. هفتهی گذشته برادر دومی رضا که من سه ساله باهاشون رفت و آمد ندارم و بعدا دلیلشو خدمتتون عرض میکنم آمد منزل مادر شوهر و از ما هم دعوت شد که بریم و با هم باشیم. ما هم رفتیم و موقع برگشت برادر رضا گفت که هفته آینده بیایی منزل ما ... ماجراها دارد که بعد تعریف می کنم الان وقت نیست دیروز باید میرفتم اداره برای گرفتن ابلاغ سال جدید. بین راه خواهر شوهرم را دیدم که تازه منزلشان را به نزدیکی ما انتقال دادهاند می رفت که کارهای نظافت خانه را انجام دهد. تعارف کردم که شب بیایی منزل ما استراحت کنید قبول کرد. بعد از اداره با یکی از همکارها رفتم خرید دو تا مانتو گرفتم که نزدیک 200 هزار شد. وقتی رسیدم خانه ساعت 12 بود نهار مختصری به بچهها دادم و مشغول شدم اول خانه را تمیز کردم و جارو برقی کشیدم بعد زنگ زدم به رضا و ازش خواستم زودتر از اداره برگردد کمکم کند. نیم ساعت بعد رضا خانه بود. خیلی خوشحال است وقتی خواهرش مهمان ماست خسته نباشیدی گفت و مشغول شد مرغها را پاک کرد کاهو ها را شست رفت خرید تو این مدت هم همش قربان صدقهی من میرفت. کارها که تمام شد رفتم دوش گرفتم یک تاب صورتی خوشگل با دامن کوتاه پوشیدم. خواهرشوهرم با بچههایش آمدند. مادرشوهرم هم آمد. ولی برادر شوهرم بعد از شام آمد. یعنی سر شام بودیم که زنگ زد. رضا هیجان زده از جا بلند شد فکر کردم شامش تمام شده و دیگر نمیخورد بشقابش را برداشتم و سریع رفتم حجاب کامل را رعایت کنم که دیدم عصبانی آمده که چرا بشقاب مرا برداشتی حالم خیلی گرفت. مادرشوهرم هم چند بار تکرار کرد رضا شامش تمام نشده بود بشقابش را برداشتی خواستم بگم خب تقصیر پسرگلتان است که بیوقت و سرنزده میاید. ظرفها را خواهرشوهرم با دخترش شستند. خستگی از تنم بیرون نرفت. شب موقع خواب به رضا گفتم بیا برای مهمانیها برنامهریزی کنیم دلم نمیخواهد خسته شوم. کمی نوازشم کرد و هیچی نگفت نمیدانم چرا از صحبت کردن با رضا زیاد نتیجه نمیگیرم. ولی از این نوع مهمانی دادن راضی نیستم. گاهی انسان در زندگی به موانعی برخورد میکند که فقط ابرام چشمه را در شعر چشمه و سنگ میخواهد که راه خود را باز کند و آزاد شود. زندگی من هم همینطور بود و هست. با وجود اینکه شوهرم و بچههایم را دوست دارم ولی موانعی در زندگیم هنوز وجود دارد و یقین دارم که به این راحتی هم از سر راه برداشته نمیشود. همسرم من خصوصیات خوبی دارد مثلا وفادار است در عوض خصوصیات بدی مثل ریزبینی دارد. دلم میخواهد دوباره بنویسم ولی وقت ندارم از این شماره به بعد مشکلات جاری زندگیم را مینویسم همهی شما را دوست دارم .






| Design By : Pichak |